تبليغاتX
مغولستان خارجی - "عروسک ساز" و یادداشت های آزاد

کامشین

 من خانم مریم صابری را می شناسم. از نزدیک دیدمش و فکر نمی کردم وقتی می گن کتابش رو داده برای چاپ، قضیه به اینجا ختم بشه. هرچند ممکنه اون اصلا منو به یاد نیاره. اینها مهم نیست. مهم اینجاست که تا قبل از کتاب ایشون خیلی کم برام پیش اومده بود متنی رو بخونم که همه ش پینگ پونگ ذهنی نویسنده با خودش و اطرافش باشه. دو روز فکر و تخیل، دو روز فرو رفتن و درگیر شدن با ذهنیات مطلق، طوری که خواننده هم، مامان شهناز و عماد و پونه رو از عروسکاشون تشخیص نمی ده. یعنی به سختی تشخیص می ده، چرا که خواهر ساسان که آخرش هم نمی فهمیم اسمش چیه، عروسک ها رو جای واقعیت چپونده... ما هر روز تو دلمون اندازه سی ورق این کتاب با ذهنمون حرف می زنیم. آدم ها رو تو دلمون می زنیم و می کشیم. نصف بیشتر خشم های سوخته مون رو روی عروسک های ذهنی بی دفاعی که از بقیه ساختیم خالی می کنیم. این گفتنش انقدر بد بوده؟

ما با کوچک شدن هدف داستان در حد بازخوانی خیالات یک نوجوان تبدار تشنه مشکل داریم. انگار اگه یکی نخواد دنیا رو درست کنه، اگه یکی نخواد در راه آرمان هاش بمیره یا حداقل بازگو کننده خاطرات آرمانگرایانه نباشه، حرف هاش ارزش شنیدن نداره. خلاصه معلومه که یک جای کار ایراد اساسی داره. خوشم اومد که عروسک ساز ما عروسک رعنا رو نساخته بود. آخه وقتی دل و امید از کسی می برید یا مرگ بینشون فاصله می انداخت دست به عروسک سازی می برد. و چه خوب اگه هذیون می گیم به درد بخور باشه. اصلا چه ایرادی داره یه کتاب همه ش هذیون باشه؟

اسم فیلم منو یاد یک فیلم از جین فوندا انداخت به اسم عروسک ساز (1984)... اصلا ربطی به این نداشت اما این هم خوب بود مثل بازی فوندا تو اون فیلم. صحنه ای که همه پولش رو می ریزه رو میز دکتر تا دخترشو به زندگی برگردونه. ما چقدر باید بدیم تا رفته هامون رو به زندگی برگردونیم؟ تا کی باید با عروسک ها حرف زد؟

                                                              ***

شیوا محمودی

 نویسنده آن قدر غرق در ایده ی شانزده سالگی و عروسک سازی و خیال پردازی شده که گاهی انگار فراموش می کند راوی تنها شانزده سال دارد و تخیل کردن گاهی به تفسیر و توضیح و کاویدن تخیل می رسد، از دید یک بزرگ تر. جوری که می شود حس کرد راوی دارد خاطرات شانزده سالگی اش را به یاد می آورد و حالا مثلا بیست و پنج ساله است. انگار دارد دنبال چیزی می گردد و این باعث تصنعی شدن متن می شود. با همه این احوال می شود با این شانزده سالگی و تمام نوستالژی (حتا با معنای غلط مصطلح) های دوران مدرسه و دوستی ها و عشق ها و دخترانه هاش همذات پنداری کرد و لذت برد. و این لذت بعلت کوشش نویسنده در ساخت ایماژهاست، ماهی ها و قرص ها و حتا یادآوری آن بازی قدیمی که دور فرش ها مورچه وار راه می رفتیم تا از خط بیرون نزنیم و نسوزیم و نبازیم و ...

نویسنده برای لحن راوی حس خوبی را انتخاب کرده، غم و اندوهی که به زار زدن نمی رسد، اما همچنان ثابت و پایدار در تمام متن حفظ می شود و این اندوه به یکنواخت شدن و خسته کردن نمی رسد، راوی گاهی به هیجان می آید، از اینکه عماد را خواهد دید، یا دوستش پونه را،اما باز یادش می افتد که نه، غم دارد، غم دیگر و بزرگ تری دارد. که حالا باید با این عروسک ها رویاهاش را بسازد. غم هایش را التیام دهد. جبران مافات کند. جبران همه ی کمبودها و نبودها را. اما کلیت لحن متن تکراری است. تکراری که نویسندگان جوان کشور زیاد از آن استفاده می کنند. کاری که ادبیات ایران را از جهانی شدن دور و دورتر می کند. لحن کتاب ها نسبت بهم تمایز آشکاری ندارد.

شخصیت ها را در این کتاب می بینیم. حضورشان را وقتی نویسنده اعلام می کند درک می کنیم. اما نمی شناسیم. نمی دانم شاید الزامی به این کار نیست. اما مثل خیلی داستان های خوب و ماندگار فکر نمی کنیم که چقدر این شخصیت را دوست داریم! چقدر در ذهن زنده است و زندگی می کند. صرفا توضیحات و توصیفات و گاها ایماژهای خوبی داریم.

اما کوشش نویسنده در زنانه نویسی ستودنی ست و پای بند بودن به خاص نوشتن نویسنده و راوی زن. انکار و مخفی نکردن زنانگی و گفتن از تجربه ی خاص زنها و دخترهاو ... سه نقطه ها و سکوت کردن که مختص کلام زنانه است. آنها استدلال می کنند که این ویژگی ریشه در فرهنگ غالب دارد. ما پسر بچه ها را به اظهارنظر تشویق می کنیم و از آنها می خواهیم نظرشان را با صدای بلند بگویند اما درباره دخترها برعکس است. این رفتارهای اجتماعی در شیوه ی نگارش داستان هم خود را اینطور نشان می دهد. -حسین پاینده/همشهری داستان/شهریور90

بعنوان یک خواننده ی نه چندان حرفه ای امیدوارم کتاب بعدی خانم صابری را چاپ شده توسط یکی از موسسه های انتشاراتی از یکی از کتابفروشیهای خوب بخرم. وقتی قرار باشد در ادبیات معاصر داستانی مان هم چند دستگی داشته باشیم شاید خیلی دور نباشد آن روزی که جماعتی باشیم که از یک هوا زنده ایم اما از هم دور افتاده ایم. خوانده و نخوانده مان متفاوت است. هرچند که امروز با این فضای چند دستگی چندان هم غریب نیستیم.

                                                        ***

 آنالی اکبری

 نویسنده ی عروسک ساز را نمی شناسم. نمی دانم چند ساله است و چقدر از 16 سالگی اش می گذرد، ولی می دانم که این روزها را خوب یادش مانده. روزهایی که می شود بجای صف بستن توی حیاط مدرسه توی تختخواب ماند و با دیدن آسمان ساعت 10 صبح از توی خانه احساس کرد چقدر زندگی زیباست. چقدر خوب است دور بودن از میز و نیمکت های کلاس در یک روز دوشنبه یا چهارشنبه غیر تعطیل.

کشش عروسک ساز به اندازه ی کافیست. جوری که دلت می خواهد لپ تاپ را توی بغلت بگیری و هی بخوانی و بخوانی. ولی شخصیت راوی بی نام شل است و وارفته. دلم برایش نمی سوخت وقتی از غصه هایش می گفت و خودش را زیر سه تا پتو دفن می کرد. از آنهایی بود که انگار بدنیا آمده اند تا بهشان بی توجهی شود. تا دنیایشان پر باشد از افسوس و ناکامی و شکست. توصیفات کتاب خیلی خوب است. می شود حدس زد نویسنده چشم های تیزی برای دیدن جزئیات دارد. (البته با چشم پوشی از توصیفات اروتیک که تقریباً کار را خراب می کند. انگار نویسنده موقع نوشتن اتفاقات بین راوی و عماد جایی بین نجابت و "اوه من آدم کولی هستم" گیر کرده و جملاتی نامفهوم و پراکنده را برای خواننده به یادگار گذاشته).

موقعیت ها و مکان های آشنای داستان را دوست دارم. یک جور حس خوبیست وقتی می خوانی شخصیت داستان به خیابان ها و مغازه هایی سر می زند که مثل کف دستت می شناسی. یوسف آباد، گاندی، پارچه فروشی عادل. یا از چیزهای آشنایی می گوید که قبلاً شنیده بودی ولی انگار یادت رفته بود. من داستان سوسک هایی که روی پای دختران شلوار برموداپوش می انداختند را فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم آدم در 16 سالگی بعضی صبح ها با دیدن تصویر خودش درون آیینه آهی از سر نارضایتی می کشد و می گوید «امروز روز زشتیمه» و خودش خوب می داند کاری ازش ساخته نیست جز انتظار کشیدن برای فردا.

در کل عروسک ساز کتاب خوبیست. اسمش را شاهکار نمی گذارم ولی پیشنهاد می کنم یک بار خواندنش را از دست ندهید. شاید جسد خیلی از خاطرات مرده در ذهنتان زنده شود. شاید برای چند ساعت 16 ساله شوید.

                                                    ***

 داریوش فرزانه

 عروسک ساز را که می‌خوانی با دخترک نوجوانی روبرو می‌شوی که گاهی پر شر و شور است و گاه اندوهگین ، گاهی کودک می‌شود و گاه فیلسوفی شاعر مآب.
لا به لای لحن محاور‌ه‌ای داستان با رگه‌هایی از تعابیر شاعرانه بر می‌خوری:
«چهره اش ...جغرافياي كامل پنجاه وهشت سال زندگي.. فروريخته.. و مصمم»
«وقتي من توي اتاق..توي تمام اتاق پراكند ه هستم و به اندازه‌ي يك اتاق اعتماد به نفس دارم..»
نویسنده بیشتر از آن که به شخصیت پردازی اهمیت دهد با وسواس خاصی به فضاسازی روی آورده .تصویر سازی شخصیت‌ها به عهده‌ی مخاطب گذاشته شده است تا آن‌گونه که دوست دارد تصویر سازی کند. شناخت ما از شخصیت‌های مکمل داستان اندک است شبیه اشخاصی که در مه فرو رفته‌اند و شبحی هستند که سخن می‌گویند. گویی قهرمان داستان با عروسک‌هایی بازی می‌کند که ساخته‌ی خیال او هستند و در دنیای مه‌آلود خود دغدغه‌های بلوغ نوجوانی را در غیاب پدر و مادر برای عروسک‌ها بازگو می‌کند.
لحن داستان فاخرانه نیست و خواننده را در همذات پنداری کمک می‌کند.اما کلیت داستان را گردی از غم گرفته است و شیطنت‌ها و متلک‌ها هم کمک چندانی به شاد کردن آن نمی‌کند. راوی داستان تنهاست با آن‌که تنها نیست و این تنهایی را به خواننده منتقل می‌کند و شاید این همانی باشد که نویسنده به دنبال القاء آن به خواننده است و باید گفت در این راه موفق بوده است.

                                                       ***

مغولستان خارجی

خواستم بگویم سخت است یادداشت نوشتن. نکند نویسنده ی کتاب، اینها را که می خواند دلش بلرزد. نکند خودش را دوست نداشته باشد در آیینه ای که بقیه روبرویش می گیرند؟ یادداشت نوشتن فقط یک یادداشت نیست. فکر زنی را هم می کنی که در گوشه ای از روحش چنین بارقه ای از فهم می بینی، می بینی که نوشته است برای آدمهای تنها، چراغ روشن یخچال و لامپ دستشویی دلگرم کننده است -عین جمله ها ی کتاب را نمی نویسم، چیزی را می نویسم که در خاطرم مانده، اگر تحریف شده چه باک؟ مگر این رسالت هنر نبود تا همین چند ثانیه-قرن ِپیش؟- خواستم بگویم من هم در شانزده سالگی با دستانم بدنم را کشف کردم، خواستم بگویم کیست که در شانزده سالگی دستانش را دو موجود کنجکاو نیابد در جزیره ی تن اش؟ خواستم بگویم از همان جمله ها داشت این کتاب که در کتاب های محبوبت می خوانی شان و تازه می فهمی تو هم همین فکرها را داشته ای، همین حس ها را و فقط در ذهنت تبدیل به کلمه نشده بودند، که نوشته صبح ها یادم می آمد چطور دستم را می کشیدم وسط سینه ام و غرقم می کردند توی یک جور خلسه ی لذیذ و خجالت آور. خواستم بگویم این ها را نوشت و خودش را سپرد به قضاوت چه کسانی؟ کدام قضات با انصافی که نگویند اگر از بدنش نوشت دورش دارید، اما توی صورتش لبخند بزنید و با خودش چهچه های مستانه، چرا که نمد خوبی است لابد برای کلاهکی، بگذار جایزه های دوسالانه را هم بگیرد، «ما که می دانیم.» مگر خاطره ی غزاله را بعد از مرگش با شمشیرهای آخته ی روشنفکریتان در همان جواهرده سلاخی نکردید؟ خواستم از زنی بگویم که کلماتش چه روی پیشخوانها و چه در سایتها، شما را وادار نمی کند که دست کم در فکرتان تئوری های مریض بسازید و یک قربانی دیگر را دور از چشم اغیار به قضاوت بنشینید؟ خواستم بگویم مشکل ما مجوز نبود، صورت مسئله با آنهایی که مجوز می دهند و نمی دهند، دست کم روشن است. مسئله، «ما» هستیم. خواستم بگویم این "ما" همه ی "ما" هم نیست. اما مگر من با گوش های خودم نشنیدم از روشنفکری که کتاب پشت کتاب بیرون می دهد که غزاله علیزاده چونان بود. چرا؟ چون زیبا بود؟ چون می نوشت؟ چرا خودمان زنانمان را بابت عبور از خط قرمزهایی که سالهاست در غرب سفید شده، پاس نمی داریم. ما هنوز همان کاری را می کنیم که با اولین هنرپیشه ی زن ایرانی کردیم. فقط روش مان فرق کرده، بجای سنگ پرت کردن در محافل روشنفکریمان، در آن خصوصی ترهاش، زنانمان را در کفه ی ترازوی پوزخندهای مریضمان می گذاریم. و خواستم بگویم مادران و پدرانی هستند که اگر بدانند دختران و پسرانشان در وبلاگ هایشان از هوس هایشان می نویسند از خجالت خواهند مرد. این ها پدران و مادران بعضی از نویسندگان آینده ی ما خواهند بود. و مقاومتشان نشکستنی ست چرا که غریزه به همه می فهماند تا کجا پیش روی کن و بعد از آن رو برگردان.

 خواستم بگویم... اما پشیمان شدم. مثل همیشه که نصفه گفتیم و نیمه شنیده شد و در آخر آش همان آش بود و کاسه همان کاسه.

                                                          ***

حمیده محبی

 اولین بار بود که نوشته ای از مریم صابری می خواندم. نثر روان و طرح کردن معمای بی اسمی یک آدم همان صفحه اول می چسبدت و تا آخر رهایت نمی کند. فضای داستان خوب است و همه چیز تا آخر آنقدر راحت حرکت می کند که بشود سه ساعت پای کامپیوتر نشست و یک بند خواندش. اما فکر می کنم همه خیلی زنانه نقد کرده ایم. این کار قوی است، خوب است چه تفاوتی می کند نویسنده زن باشد یا مرد. اگر آقای نویسنده همه ی اینها را نوشته بود کار بی ارزشی می شد؟ من با جریان قصه راحت نیستم. بخصوص پایانش. انگار که همه ی ماجرا لجبازی یک دختر 16ساله بوده است نه دلمشغولی ها و غصه هایش. پایانش زیادی خوب بود خوبی ای که در داستان نیست و یکدفعه از کجا پیدایش می شود؟ قصه بیش از همه چیز نثر خوبی دارد. می شود جمله های زیادی از آن را جدا کرد و جدا گانه خواند، تکرار کرد و لذت برد. قسمت های زیادی هستند که اگر دقیق باشیم پشتشان دنیایی جداگانه کشف می کنیم. نمی فهمم بعضی وقتها چرا راوی خیلی بزرگتر از سن اش پیش می رود، درحالی که دختر باهوشی نیست یا اگر هست چندان به چشم نمی آید. ساسان را ترجیح میدادم. علافی اش یکجوری دلگرم کننده بود، وقتی به سقف زل می زد انگار که گنج را کشف کرده باشد و رعنا را باموهای کوتاه و کاهی، خواندنش لذت بخش بود، از آن لذتهایی که یکدفعه دلت برایش تنگ میشود.

                                                                         ***

ناشناس

کتاب را که می خواندم از صفحات 60 به بعد به هوش خودم آفرین می گفتم. چون مطمئن بودم با توجه به میل جنسی میان راوی و برادرش ساسان و ارجاعات فراوانی که به شخصیت رعنا می شود و بخصوص آنجایی که می گوید «رعنا زیاد گریه می کند»، کتاب می خواهد به اینجا ختم شود که راوی همان رعنا است و در آخر خواننده شوکه شود و بنابراین با همین ذهنیت ِ مطمئن خودم کتاب را ادامه دادم و می دانستم این خواهر و برادر رابطه ای غیر معمول دارند که به دو شخصیتی بودن راوی برمی گردد. و اینکه ساسان هم شخص بیماری است و از این موقعیت اندوه خواهر سوء استفاده کرده که آن هم قرار است در انتهای کتاب مشخص شود. اما اینگونه نشد و پیش فرضهای من کاملا اشتباه از آب درآمد. از یک طرف خوشحال شدم که نویسنده دست به همچین کار سطح ایی نزده. در حقیقت از کتاب مهسا محبعلی و شخصیت دختر روانپریشش بیزارم و تکرار آن را دوست نمی داشتم و مطمئن بودم اگر اینگونه می شد کتاب لطمه می خورد. اما هنوز هم بعد از اتمام کتاب شک دارم که که واقعاً نویسنده این قصد را داشته. که راوی را همان رعنا معرفی کند و بعد پشیمان شده. کاش مریم صابری یادداشت من را بخواند و جوابم را صادقانه بدهد و در حقیقت این ارتباط مستقیم با نویسنده اولین بار است که پیش آمده و کمی هیجان زده ام بابت اینکه برای یکبار هم که شده به محض تمام شدن کتاب بتوانم سوالاتم را از نویسنده بپرسم. و از طرفی دیگر، پایان انتخابی کتاب را هم دوست ندارم. یک پایان مصلحت اندیشانه. اگر راوی فراری می شد یا خودکشی می کرد یا کارش به تیمارستان می کشید، باز هم پایان بدی می بود. من فکر می کنم جمع بندی کتاب برای خود نویسنده هم کار آسانی نبوده است.

یکی از چیزهایی که در کتاب مجذوبم کرد به میان نکشیدن اسم و رسم نویسنده های فرنگی و ایدئولوژی های نویسنده از زبان راوی بود. کاری که در رمان های ایرانی به شدت آزار دهنده است.

توصیفات اروتیک از نظر من بر خلاف نظر آنالی اکبری خوب بود. شک و تردیدهای دختر کوچکی بود که در نهایت قرار نبود به جواب مستقیمی برسد. پا پس کشیدن ها و توصیفات روح و جسم راوی مثل طراحی هایی بود که اول 4 خانه می شوند و بعد با دقت تمام کشیده می شوند. فقط ایرادش کمرنگ بودن عماد بود، با توجه به حجم حضور مجازی ای که در اول کتاب داشت انتظار تاثیر بیشتری از حضورش بر راوی می رفت.

و در آخر چیزی که دوست داشتم «صبوری» نویسنده در پرداخت کتاب بود. این صبر و حوصله آدم را امیدوار می کند. امیدوار به اینکه نویسنده های جوان از تعجیل بی دلیل برای اتمام کتاب و چاپش دست بکشند و اثری «استاندارد»تر را راهی بازار کتاب کنند.

                                                             ***

خشت خام

 نوشتن درباره ی یک داستان به هرحال کار مشکلی است. ولی وقتی شخصی درباره ی یک نوشته نظری می دهد به این معناست که آن نوشته، ارزش خواندن و نوشتن درباره اش را داشته است.

مطمئناً این که بتوان بخش هایی از داستان را حذف کرد و به کلیت داستان لطمه ای وارد نشود نکته ی خوبی نمی تواند باشد. مثل اینکه تکه تکه های چند داستان را با کمی خلاقیت بهم بچسبانیم و بشود یک داستان بلند. شاید این موضوع از دید عده ای نقطه ی قوت باشد ولی به نظر من نقطه ضعف یک داستان محسوب می شود.

ایده ی داستان خوب است، می شود با این ایده خیلی کارها کرد که متاسفانه نویسنده ی محترم نتوانسته از آن بهره ی کافی ببرد-به قول فراستی در نیامده است- بعنوان مثال تعویض جای عروسک ها با شخصیت های داستان می توانست طوری پرداخته شود که خواننده را بیشتر به کنکاش و تفکر وادار کند، طوری که که تشخیص اینکه مخاطب ِ راوی هنگام سخن گفتن، عروسک ها هستند یا اشخاص واقعی داستان، کار سهل و آسانی نباشد.

ابتدا فکر می کردم شخصیت پردازی در داستان چقدر ضعیف است، ولی یک مقدار که بیشتر خواندم و درباره ی داستان فکر کردم به نظرم رسید در حال خواندن ذهنیات یک دختر 16 ساله هستم و نباید شخصیت پردازی خوب و درستی صورت بگیرد، اصلاً این کار چه تعمدی باشد و چه غیر عامدانه، بنظرم کار خوبی است. شخصیت ها نباید درست پرداخته شوند چون در ذهن راوی بیش از این قادر به شکل گرفتن نبوده اند.

از ابتدا حدس می زدم پایان داستان باید به گونه ای دیگر باشد و به نظرم می رسد پایانش چند باری تغییر پیدا کرده است و البته این پایان به اصطلاح باز را دوست داشتم.

                                                            ***

  فراموشی قرص ندارد... متنی خواندنی از مریم مهتدی.

                                                            ***

داستانی که راوی‌ش گم شد!... باز هم خواندنی و ایضا بسیار رک! از شهلا شهابیان.

                                                           ***

                                                                                            

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 19:49  توسط ساره  |