تبليغاتX
مغولستان خارجی

پدرم در جوانی خودش را شبیه چمران درست می کرد. اورکت و ریش و عینک. و مردم ازش وحشت می کردند. من هم از آن همه ریش و پشم خوف داشتم. ماهی یکبار مادرم من را صبح می برد پیش شهید چمران و شب می آمد دنبالم. جریان کلیشه ای بچه های طلاق. بعد می گویند تو چرا تنوع طلب شده ای؟! تنوع طلب شده ام و دلیلش را بگردید پیدا کنید. می دانم سخت است. و سختی چیز بدی است. پس بدنبال راه آسان بگردید و طلاق بگیرید تا خودتان خوشبخت شوید و بچه تان بشود سردسته ی تنوع طلبهای عالم. ماهی یکبار نشخوار کثافت زندگی شما با من، لذت بردن از حضور یک بچه ی باهوش مامانی با شما. چه مشکل! چمران و خط مقدم! بچه ی چمران و تنوع! پدرم به من سلام می داد و می رفت در اتاق خوابش و کتاب می خواند. و من راه می رفتم. یک ستون وسط خانه اش بود که ازش می رفتم بالا و سر می خوردم پایین. و پدرم همچنان داشت خواجه تاجدار می خواند. به خون هر جلد آبی رنگی تشنه ام. تمام نمی شد. چمران کتاب خواندن را به هرچیزی ترجیح می داد. خط مقدم مامانی اش را ول کرده بود و پشت جبهه فعالیت های فرهنگی می کرد. و من هم رفتم روی سرش آب ریختم. سرش کچل بود و سردش شد. و من را جلوی کتابخانه کوبید زمین که بردار. منظورش این بود که تو هم یک کتاب انتخاب کن و بشین بخوان و به پر و پای من نپیچ. حداقل مادرم برایم فیلم تدارک می دید. اما اینجا اوضاع دیکتاتوری فرهنگی حاکم بود. یا بخوان یا بمیر بچه جان. و بچه جان کتاب خوان شد و کم کم شد عین پدرش. رفتم یک ور دیگر روی کاناپه دراز شدم و دختر عمو بت را خواندم. و مادرم شب آمد دنبالم و من گفتم می خواهم پیش چمران بمانم چون از بالزاک خوشم آمده و مادرم گفت این کتاب ها شده اند بلای زندگی من و به دور دستها نگریست. جدا صحنه، خیلی سینمایی بود. و پدرم آن زمان هنوز روبوت مودب را نجوریده بود و مجرد بود و جمعه ها کتاب می خواندیم و بعدش می رفتیم ساندویچ و نوشابه می خوردیم و با مک مورفی می رفتیم سینما. مک مورفی عمویم بود که خودش را شبیه جک نیکلسون در دیوانه ای از قفس پرید درست می کرد. کچل کرده بود و یک کلاه پشمی سرش می گذاشت با یک شلوار جین. او هم نویسنده بود. سه تفنگدار بی تفنگ! می رفتیم سینما و بعد دوباره خانه و بعد من می رفتم خانه ی مادرم. این هم تنوع. این هم از مزایا یا حتا بدی های طلاق. پارالل. تدوین موازی دو زندگی. مادر سنتی و پدر نمی دانم چی ولی نویسنده. اما یک روز دکتر چمران با مک مورفی زدن به تیپ هم چون مک مورفی می خواست نوشته هایش را چاپ کند و چمران به او می گفت هنرمندی که در پی نشان دادن هنرش باشد احمق است و دعوایشان شد و مک مورفی رفت سوییس و با برادرش قهر کرد. و شش ماه پیش به من زنگ زد و گفت من هنوز چاپشان نکرده ام اما بدان من چخوفم! حداقل پدرم بیماری توهم نداشت. ولی هنوز که نوشته هایش را می خوانم می بینم چه دیوانه ی غریبی است و از تمام نویسنده های ایرانی بهتر می نویسد. و وقتی بهش می گویم مثل همه ی پدرها آدم را می کوبد. یک بار آیدین آغداشلو سر کلاسش گفت همه ی پدرها ته دلشان از فرزندشان متنفرند مثل رستم از سهراب و اینکه رستم می دانسته سهراب پسرش است. آیدین همیشه باید نفرت خودش را از دنیا به اسطوره ها تعمیم بدهد چون دستشان از دنیا کوتاه است. و در یکی از جمعه ها کابوی نیمه شب را برداشتم گذاشتم داخل دستگاه و کلی صحنه های بد دیدم و چمران اصلا نگفت چه بچه ی بدی. برعکس مادرم. اینها چرا با هم ازدواج کرده بودند اصلا؟ چمران می گفت مادرتان خیلی زیبا بود. از شما هم بیشتر! و من دلم برای چمران زندگی خراب کن می سوخت. پدرم در جوانی خودش را شبیه چمران درست می کرد و آدم بده ی فامیل بود و مادرم مادر ترزا. اما من میلم بطرف شهید چمران بود. او بود که پای همه ی عقایدش می ایستاد به قیمت از دست دادن همه چیز. او بود که جرئت داشت بچه هایش را کمتر دوست داشته باشد و نقش بد من را بازی کند. و حالا وقتی می گویند تو چقدر به پدرت رفته ای، به پدر بد من ات رفته ای، لبخند عوام کش می زنم. من با شماها نیستم. من با آدم صادقی هستم که سر خواندن خواجه ی تاجدار جمعه های بچه اش را خراب می کرد و احساس گناه نمی کرد. سلام بر چمران و لعنت به همه ی دروغگوها و مک مورفی های عالم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:51  توسط ساره  | 

آدم بهتر است چیزهای خصوصی را پیش خودش نگه دارد. مثل خودکشی. اصلا اسمش روی خودش است: «چیز خصوصی» و نباید «عمومی» اش کنی. اما معمولا وقتی زمان زیادی از روی چیزهای خصوصی ات می گذرد انگار که برای خودت اتفاق نیفتاده و انگار که از اساس چیزهای خصوصی ِ تو نبوده اند و چیزهای خصوصی ِ یک آدم غریبه بوده اند و بنابراین بفرما! عمومی اش کن! مثل خودکشی. برای این کار یا باید خیلی ترسو باشی یا خیلی شجاع و من هیچکدام نبودم. من در دو حالت، هوای هند بسرم می زند. وقتی که خیلی خوشحالم. وقتی که خیلی افسرده ام. و من خیلی افسرده بودم و رفته بودم به آن شهر داغ و آب نارگیل می خوردم. می خواستم در یک جای غریبه خودکشی کنم. خودکشی در تهران از مرگ هم بدتر بود. بای بای کردن با خانواده ام و فیلم «شکستن امواج»ام. فون تریه! کاش مشنگ نشده بودی عزیزم! اما در هند یک کیسه ی خالی و بدون تعلق بودم به اسم مغولستان. راه می رفتم و زنهای سیاه را نگاه می کردم. و بچه های خیلی سیاه راهم نگاه می کردم. و بدبختیشان من را از صرافت خودکشی نمی انداخت. اصلا بدبختی دیگران من را افسرده تر می کند. خیلی نارگیل خوردم و خیلی کم فکر کردم. چون فکرم یک چیز بود: چگونه یک یادداشت خودکشی بنویسم؟! شاعرانه؟ واقع بینانه؟ بی خیال و کول و تک کلمه ای؟ اووف! اصلا باید یک کتاب راهنما برای چگونگی نوشتن این یادداشت چاپ شود تا مردم اینجوری سرگردان نشوند. و چون آدم فکوری بودم مدام به این فکر می کردم جنازه ام را چه کسی پیدا می کند و آیا بسته را درست به دست مادرم می رسانند؟! آخر این ها هندی اند و کارشان حساب کتاب ندارد و بعید نیست من را پست کنند یک جای دیگر. خدایا! آدم باید در سوییس خودکشی کند تا درست و حسابی رتق و فتقش کنند. می دانید همین مشغولیات فکری ِ آدم ها جهت رتق و فتق امورشان بعد از مردنشان، میلیونها بار آنها را از خودکشی منصرف کرده؟! چون ناامید بودم یک کوله پشتی جمع کردم و انداختم پشتم تا بروم یک جایی را برای خودکشی بیابم. کوله پشتی، یک ظاهر سازی بود. همیشه یک کوله پشتی عوام فریب روی کولتان باشد، حتا بوقت خودکشی. حتا اگر درون کوله پشتی چندتا بطری آب معدنی و یک «عکس» بیشتر نباشد و برای خودتان به مقصد یک جای نامعلوم بلیط اتوبوس بخرید. اینجور وقت ها عقاید دوزاری پائولو کوئیلو خوب جواب می دهد. در باب رهایی و مقصد نامعلوم و اینها. و من سوار اتوبوس شدم. اما نباید می شدم. اینها داشتند من را به زندگی امیدوار می کردند. هروقت در دلتان خشم احساس کردید بدانید میل به مردن ندارید و مردهای هندی اخ تفهای نعلبکی وار، کف اتوبوس می انداختند و من در دلم فحش می دادم. آرامش خودم را حفظ کردم. اتوبوس رفت. و من در اتوبوس بودم. و اتوبوس پیر شد. بودم! اتوبوس پژمرد. بودم! اتوبوس ها همیشه می روند و من داشتم «ماجرای جوانی یک استاد» را می خواندم. چه کتاب بی نظیری بود در آن زمان. امان از داستانهای بی نظیر! و اتوبوس رفت تا چسبید به نوک قله ی یک کوه. رسیده بودم به آن جای داستان که زن استاد لخت شد تا با شاگرد شوهرش بخوابد. ماجرای جوانی ات که مثل همه است. کتاب راپرت کردم از پنجره بیرون. عرفایی که خیال پر کشیدن دارند به مادیات کاری ندارند. و در هند آخر کار برمی دارن می برنت به یک معبد. رد خور ندارد. این هم مقصد ِ گه ِ اتوبوس ِ پیر ِ کثیف ِ قالتاق. معبد پشت معبد. یکسری کله ی طاس با خط و خطوط نارنجی روی کله. باشه. دست سرنوشت من را آورده اینجا تا کار را تمام کنم. تا به خودم یک نع قاطع بگویم. من فکرم خوب کار می کند اما در مورد نحوه ی خودکشی در حد گاندی خنگم. باید سم می خوردم؟ هفت تیر؟ قرص؟ خودم را پرتاب می کردم زیر پای آن فیل که دارد نگاهم می کند؟ تا شب نشستم روی زمین وآب نارگیل خوردم و فکر کردم. و شب که شد فکر کردم چه معبد خلوتی. خوف کردم. کوله پشتی ام را خالی کردم. آب معدنی ها قل خوردند و عکس، مثل فیلم ها درست افتاد جلوی پام. اوه! باورم نمی شود! یک لات هندی از دور دارد نزدیک می شود. روزهای معبدها پر از آدم های مهربان است و شبهایش پاتوق آدم کش ها. بله! داشت می آمد طرفم تا پول و پاسپورتم را بدزدد و با یک تیزی دسته طلای ساخت بمبئی گلویم را ببرد. با سرعت برق دویدم و خودم را رساندم به یک تاکسی. و در داخل تاکسی یک چیزی در مغزم وول می خورد. چرا نایستادم تا دخلم را بیاورد؟!... تا به امروز هروقت فکر خودکشی به سرم زده یک لات هندی را با لبخند کریهش می بینم که پاهای برهنه ی کبره بسته اش را روی عکس گذاشته و به طعمه اش که در تاکسی دور می شود زل زده، و من نه از فرارم شرمنده می شوم و نه بابت عکسی که زیر پای مرگ برای همیشه چروک خورد. پیر شد. مُرد!

"قسمت" آیا یک کلمه ی خاله زنکی است؟! یعنی می توان گفت قسمت من در آن زمان مردن نبوده؟! و اگر می مردم قطعا قسمتم مردن می بوده؟! آیا بعضی ها را از اساس برای خودکشی خلق نکرده اند؟! و یک چیز خل خلی! نکند اگر خودکشی می کردم دچار زندگی به مراتب بدتری می شدم و می افتادم جهنم و پدرم در می آمد؟! یا وارد پروسه ی بی پیر کارما می شدم؟ بهتر نیست با خدعه و نیرنگ این چند ده سال را گذراند آیا. و این خدعه ها همان گناهان هم طیف خودکشی نیستند؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:44  توسط ساره  | 

بزم های ایرانی تا حد خودکشی من را ناراحت می کند. وقتی یک نفر دستم را می کشد تا به زور دگنگ برقصاندم دلم می خواهد شاهرگم را بجوم. این شاهرگ هم از آن مسائل عمیق است. اولا که نمی دانم از اساس کجاست. بعد هم بنظرم در کتاب گراهام گرین بود که طرف در زندان از شدت شکنجه به ستوه آمده بود و از دوستش خواست تا شاهرگش را بجود اما متاسفانه شکنجه چی ها تمام دندان های دوستش را کشیده بودند. و طرف نشست گریه کرد. شاید هم یک داستان از توبیاس وولف بوده. نمی دانم. اما در این مهمانی ها می توانم شاهرگم را بذارم لای دندان مصنوعی های یک پیرزن و فشار بدهم. آخر چرا اینجوری می کنید؟! رقصیدن من، حال توی دیوانه را خوب می کند؟! تازه زنک صاف می آید توی شکم من که با هم برقصیم. رقص دو نفره ی زن با زن. رقابت رقیب خفه کن! بعد می گویند چرا با فامیل رابطه ات را قطع کرده ای؟! قطع کرده ام چون می خواهید برخلاف میلم برقصم. رقصیدنی که من دوست دارم یک رقص آزاد و رهاست. و این فقط در هند و یک جای خاص میسر است. یک چشم بند می زنی و تنت را می سپری به موسیقی. بعد از چند دقیقه دیگر موسیقی را هم نمی شنوی. من اسم این را می گذارم رقص. یا رقص های سرخپوستی. این جور چیزها حال آدم را خوب می کند. نه اینکه طرف بشقاب برنج و زبان و ژله اش را بدهد دستت و مثل گوریل بپرد وسط مهمانی و مثل رضازاده عرق بریزد که روی اهالی فامیل را کم کرده باشد. این زیباست؟! این زشت است. این قبیح است. همیشه از اصطلاح "ما ایرانی ها" بدم آمده. انگار طرف در ناف زوریخ دنیا آمده و مابقی می روند در صف "ما ایرانی ها". نمی گویمش اما بهش فکر می کنم. مثل فکرهای پنهان جنسی. بله! ما ایرانی ها عمله ایم. رد خور ندارد. وقتی می روی در آرایشگاه یک چیزهایی باید بشنوی که مخت تاب برمی دارد. طرف به من می گوید «پروانه ای اپیلاسیون کرده ام که طرف راضی باشد.» عزیزم خدا ازت راضی باشد. پروانه ای دیگر چیست؟! و می خواهد نشانم دهد. بعد می روم در آشپزخانه ی آرایشگاه، می بینم کشیده پایین و پرسنل تشویقش می کنند و یک صدا کف می زنند. حالا می پرسند تو چرا موهایت را خودت می زنی؟! بله! خودم می زنم چون حوصله ی پروانه و عقرب و زرافه ندارم. زنک در استخر هی می چرخد و هرکس به پستش می خورد ممه های خودش را می گیرد و می گوید «سوفیا لورن، آح». و بعد کمرش را می گیرد و می گوید «کمرش هم آح». منظورش این است از سوفیا لورن خوشش می آید چون سینه هایش گنده بوده و کمرش باریک. انگار بقیه ندیده اند. خب زنک ول کن. نمی بینی دارم داخل جکوزی ریلکس می کنم خبر مرگم. هی خودت را فشار می دهی و می چلانی. از سنت خجالت بکش. اما نمی کشد. وسواسش شده سوفیا لورن. چون کمرش به قاعده ی کمباین است و بالا تنه اش تعطیل. من خیال نمی کنم مردها اینجوری باشند و هی در استخر و آرایشگاه راه بروند و جوارحشان را بگیرند و آح آح کنند و بگویند «استالونه آح». یک فهم مستتری حتا در خنگ ترین مردها هست که آدم حسرتش را می خورد. اما عده ی کثیری از زن ها اصلا راه ندارند. دمار از روزگار آدم در می آورند. چند نفر از دوستان دخترم را بدلیل تلفنی حرف نزدن از دست داده باشم خوب است؟! پدر جان من حوصله ندارم گفتار امیریاشار را مو به مو در کافه با تو بشنوم. یک شب. دو شب. اما هرشب نامرد؟! اشعار ریلکه را هم به این دقت نخوانده ام. ولم کن. و ولم می کند. چون دخترها تمام لذت دوست پسر گرفتن و شوهر کردنشان به تعریف کردنشان است. طرف یک ربع روی کار بوده دخترک برای من سریال لاست تعریف می کند. حتا نوع اسانس را هم جا نمی اندازد یعنی همه جای دنیا اینجوری است؟! زن ها چیز خصوصی ندارند؟! ما ایرانی ها. نع! نیستم. بعد اس ام اس می دهند تو چرا انقدر منزوی هستی؟! من منزوی شده ام. دلم یک دوست مونث آدم حسابی عین خودم می خواهد. کسی که در آرایشگاه تنکه اش را نشان جماعت ندهد و در استخر خودش را نچلاند و من را نرقصاند و و جزو جماعت "ما ایرانی ها" نباشد. بله! من دلم یک دوست همجنس می خواهد که فقط بفهمد، حتا اگر کتابخوان هم نبود نبود. دلم می خواهد یک حضور معتدل در زندگی ام داشته باشد. مثل دوستی ِ پسرها با هم. پسرها موجودات خوشبختی اند چون کمتر در جماعت "ما ایرانی ها" قرار می گیرند. و من به شدت معتقدم داشتن یک دوست خوب را با خودم به اعماق گور خواهم برد!

پس پست: احساس کردم باید بگم که من شیفته ی لباس و مد و موزیک هستم. (اگر سطحی هستند خب باشند!) حرف من چیز سختی نیست، فقط چیز دیگرتری است و بیجا ندیدم این چند خط را درباره زنان از زبان «مارگارت اتوود» بخوانید، شاید کمک حالی باشد:

«زن ها مخزن غم و غصه اند، اهل کینه و بغض اند و شکل عوض می کنند. آنها قضاوت های سخت و مشروعی دارند، برعکس حدس های نیمه کور و عاری از درک مردها، که مه و غبار احساسات گرایی و جهل و تعصب و آرزوهای آنچنانی، ذهن و روحشان را گرفته است. زن ها زیادی می دانند، نه می شود فریبشان داد و نه به آنها اعتماد کرد.»

پس پست۲: قبول ندارم اما می فهمم! و این مفاهمه، مهم تر از خیلی چیزهاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:0  توسط ساره  | 

می گویند مارکز صدسال تنهایی را در زیرزمین یک فاحشه خانه نوشت. البته این اصلا به این معنی نیست که ما چون تو اتاق خواب های 20 متری خودمان هستیم می توانیم یک سور به مارکز بزنیم. یا حتا به زور هم که شده خودمان را لالوی یک جای کثافت بچپانیم و کتابمان را بدهیم بیرون که نشر چشمه آن را بقاپد و چقدر بیچاره ایم که نشر چشمه برایمان آخر آخرش است. واقعا ته تهش یک گلشیری از تومان در می آید که در عوض، زن بی ادعایش چه ترجمه های خوبی می کند و با گدایی سکه جور می کند و جایزه ی گلشیری را ردیف می کند. نمی دانم گلشیری کجاها می نوشته. قطعا در فاحشه خانه نبوده چون سبیلهایش خیلی ذلت کش است اما خوب نمی نوشته. شازده را که نخوانده ام. شما بخوانید و آخرش را برایم تعریف کنید چون می خواهم لم های اساسی نویسندگان دنیا را یاد بگیرم و موفقیت های ادبی کسب کنم. بیوگرافی ها در ذهنم قاطی شده و یادم نیست نویسنده ای که با پسرها می خوابیده آندره ژید بوده یا دانیل استیل. بهرحال باید به هر قیمتی یک تابویی پیدا کرد و آن را شکست. خرد و خمیرش کرد. تابویت را در عرض دو سوت خط خطی می کنم. بیاور جلو. من از بچگی و قبل از اینکه سودای نویسنده شدن داشته باشم هرکاری از دستم بر می آمده کرده ام. از خواندن کلیدر در یازده سالگی تا خوابیدن با حامد. همان حامد که گفته بودم. حالا فکر می کنم شاید اگر به خواندن نخودی ادامه می دادم و مثل دختربچه های دیگر خیال می کردم بچه از دهن متولد می شود الان نویسنده ی بهتری بودم. آخردر بعضی بیوگرافی ها اینجورش را هم دیده ام. چه می شود کرد؟! یک کار اساسی. «ادا درنیاوردن». یعنی آدم خودش را مجبور به ابنه ای بودن نکند تا از تویش پروست بیرون بزند. خودش باشد. این "خود بودن" از آن مباحثی است که وقتی یک نفر جلویت نشسته و درباره اش حرافی می کند دلت می خواهد چنگال را فرو کنی توی لثه هایش و بچرخانی. «اسپاگتی لثه» و بدهی "خودش" بخورد. آخر کدام "خود"؟ کدام اوج؟! رفته بودم دفتر نشر کارنامه و با نگار اسکندرفر یک کار خیلی بیخودی داشتم و چون خیلی بیخود بود رفتم سر کلاس حمید امجد. باید بگویم حمید امجد از عشقهای دوران کودکی من است، در کنار حامد و محسن مخملباف. عاشق قیافه فرشته ی آسای این مرد هستم. ای کاش شجریان هم کچل بود و مثل حمید امجد لبخند ِ «زن-روشنفکر» کُش می زد. شاگردهاش نمایشنامه نوشته بودند. دری وری. دروغ نمی گویم. بهشان می گفت آفرین. هرچه از مسافران بیضایی در چنته ی ذهن داشتم دور ریخته و خزیدم سر کلاس چهلتن. داشت از بچه ها می پرسید چه کاره اید؟! می خواست بر اساس شغل آدمها بهشان آموزش بدهد لابد. گفتم بیکار. من حتا نمی توانم بگویم خانه دار. ای کاش «شغل تفریح جو» در لیست مشاغل وجود داشت. با یک نگاه کریمانه ای من را رد کرد و رسید به جنده ی بغلی که منشی بود و همه ی رمان های ایرانی را خوانده بود. خراب ها خیلی رمان ایرانی دوست دارند. دست خودشان نیست. بلند شدم آمدم بیرون و خزیدم در کلاس بهنود. غولی بود برای خودش. سه متر قدش بود و یک متر دهانش. فکر کردم الان از همان حرفهای مجله آدینه ایش می زند. ولی انقدر از تاریخ و عدد حرف زد و که ترجیح دادم بچپم تو بوفه و امیرپوریا داشت مخ صابر ابر را می زد یا برعکس. تابلوی دو آدمی که همزمان حرف می زنند. این همزمان حرف زدن از آن کارهاست. توی کتم نمی رود. گور پدرشان، صابر ابر آن موقع مجری برنامه کودک بود. چون نمی توانستم همزمان دهان دوتاشان را نگاه کنم و بفهمم چه می گویند، رفتم داخل دفتر سپانلو و منوچهر آتشی. آتشی داشت می مرد چون مثل غول هره می کشید و قرص قلبش افتاد زمین و سپانلو کونش را کرد توی دهن آتشی و دولا دولا قرص استاد را پیدا کرد. استاد آن روز زنده ماند. واقعا داریم از کدام خود ِ لعنتی هرزه گردمان حرف می زنیم؟! قرصمان در هوا ناپدید شود؟! حتا اگر شاعر خوبی بوده ایم؟! آخر کار هم نگار اسکندرفر داشت مثل بیزنس من ها درباره ی خرید و فروش، عربده می زد و چک مهتاب نصیر پور که بازیگری آموزش می داد را سوت کرد جلویش و رفت که رفت. نگار اسکندرفر یکعده را دور خودش جمع کرده بود و کومبا کومبا می رقصیدند. نمی شود! همه اش همین بود که! و من بیست و سه سالم بود و آخ که دنیا چه کوچک شد ایهالناس!

 هرچند اشکالی ندارد تمام این آدمهایی که در عرض دو ساعت و خورده ای اسکنشان کردم دری وری بودند اما آدمهایی هم هستند که خودشان هستند. مثل آن نقاشی که پول تابلوهایش را در قابلمه می پزد. این هم خود بودن است. بد نیست. اما حوصله سر بر است. تازه از این بگذریم که در بعضی از همان بیوگرافی ها نویسنده هه موفق شده چون داشته ادای فلان نویسنده را در می آورده و اصلا هم خودش نبوده ولی در نهایت خودش بوده. چه گیج کننده. همه ی اینها را گفتم که بهتان بگویم این کار خز و کثیف و غیر انسانی نمایشگاه کتاب رفتن را فراموش کنید. خیال نکنید می شوید «او! چه با فرهنگ! ». نع. از این خبرها نیست. کتاب هایتان را از شهر کتاب ها تهیه کنید و نگران ما به التفاوتش نباشید. نمایشگاه کتاب به شما هیجانی کاذب می دهد و خیال می کنید خیلی "خودتانید" و کیسه های سفید، دلتان را می برد و می توانید نویسنده ی قدری شوید. اما واقعا حاضرید میراث استر را بخرید و انگولک شوید؟! پس لطفا "بیشتر" خودتان باشید. همین یک بار. همین یک جا!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:0  توسط ساره  | 

من چون آدم خیلی باهوشی هستم چند وقت یک بار کارهای احمقانه می کنم تا به تعادل برسم. هرچند هوش و حماقت متضاد نیستند. و چه بسا خیلی هم مترادف باشند و من دارم سر خودم را شیره می مالم. همیشه مالیدن لذت بخش است. مثل مالیدن عسل روی کره یا شیره روی سر. اینکه یک چیزی را با یک چیز دیگر بپوشانی. هوش را با حماقت. مثلا آن ضرب المثلی که می گوید دو بار آزمون نده و خطا کن یا یک همچه چیزی. به هرحال دو بارش درست است و از یک سوراخ حتا یک بار هم نباید گزیده شوی. مثلا دیشب با مستر زاک رقصیدم. چرا؟! چون مستر زاک یک میمون غمگینی است که نه مشروب می خورد نه کتاب می خواند و نه فیلم می بیند و از همه بدتر یک عروسک است. و احساس کردم صاحبش حتا ممکن است گاهی وقت ها روی مستر زاک هم نشسته باشد و له اش کرده باشد. آدم باید در مواقع بی حالی ِ خودش به بقیه حال بدهد. اگر بی پولی پول پخش کن تا نعمات به طرفت سرازیر شوند. از ترشحات مرگبار آنتونی رابینز. ولی احمق خان اگر یکی پول نداشته باشد برود دزدی کند که خیرات کند؟! چاقال خان. اما فلسفه ی رقصیدن با مستر زاک این بود که از تنهایی درش بیاورم و هی برود برای دوست هایش تعریف کند که با مغولستان رقصیدم. اما همیشه یک کسانی هستند که از تو خوشبخت ترند حتا اگر به چشم نیاید. مثل همین مستر زاک. صاحبش می خواهد کوله بارش را جمع کند و برای همیشه برود یک جای دور. خب از آنجایی که آدم شیئ دوستی است مستر زاک را هم با خود خواهد برد. می بینید؟! زاک خوشبخت. زاک همیشه مومن. تو را خدا نگهدار. و مستر زاک با صاحبش تا آخر عمر می شکند و بالا می اندازد. هرچند واقعا نمی شود گفت دلم می خواست جای مستر زاک بودم اما رقصیدن من و مستر زاک در مقابل صاحب هوشمند و کرم کتابش بسیار زیبا بود، چون این لحظه از آن لحظه هایی است که هیچوقت نمی فهمی کدام یکی از شما سه نفر غمگین ترید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:13  توسط ساره  | 

وقتی که جنگ بود من زیاد می ترسیدم. چون جنگ بود و وقتی چیزهای مرگ بار دور سرت بال بال بزند معلوم است که می ترسی و تازه آنقدری بچه باشی که نفهمی جریان چیست هی بیشتر می ترسی و فاتحه روح و روانت در عرض چند روز خوانده می شود و خلاص. بخصوص این جمله که شبیه جمله های رمز سیاه ِ مرگ است همه جا به گوش می خورد "صدام زد، صدام زد" و یا حتا "قراره صدام بزنه". امورات صدام بدجور به زندگی روزمره ی من گره خورده بود، در حالیه اصلا نمی دانستم طرف کیست و چجوریهاست. بچه کنجکاوی نبودم. حتا بیشتر سرم به کار خودم هم نبود. خیلی معلوم نبود چجوری بودم، فقط دلم می خواست نریم باغ. هرچند باغ خیلی خوش می گذشت و بی وقفه وسطی بازی می کردیم اما دلم مدام شور می زد. شاید چون دوست نداشتم صدای زدن صدام را از دور بشنوم. اگر هم یکی بخواهد همچین کاری بکند ترجیح می دهم جلوی خودم بزند اصلا. من هم یک روز ظهر روی صندلی، بازی بچه ها را نگاه می کردم، چون سوخته بودم و سرم از گرما و بی حوصلگی گیج می رفت و با خودم کتاب هم نبرده بودم که بخوانم چون آن موقع اصلا کتابی نداشتم که بخوانم و مادرم با بقیه ی مادرها هفتادهزار کیلو سبزی پاک می کردند و راه نداشت بروم مثل مار بپیچم دور مادرم، بنابراین فرصت را مغتنم شمردم و رفتم بالای سر پیرترین شخص فامیل که از این چرت های فیت فیتوی پیرها می زد و با ترفندی که از قبل بلد بودم با مشت کوبیدم به سینه ام. این حقه ای بود که یاد گرفته بودم و صدای بمب از راه دور را ایجاد می کرد. یعنی این صدای بامب خفه ی من، همان صدای زدن صدام را از مسافتی بعید بازسازی می کرد. حالا بگو فیل رو بکن تو اتاق، لامپم درآر. هوم؟! می بینید؟! آی خیام. و حتا آه مولانا و شمس که با فیل در یک اتاقید و لامپ را هم کنده اید، حتا هالوژن هم نع؟!... پیرترین آدم دنیا پرید و گفت «صدام زد» و سکته ی قلبی کرد. بردنش تهران بیمارستان و من از توی خانه دوباره خزیدم توی باغ و توپ بچه ها را می دیدم که چقدر پلاستیکی و زشت بود و همان جا تصمیم گرفتم بزرگ که شدم بروم هند. اما هنوز که هنوز است افراد فامیل می گویند «چطور آن روز فیت فیتو سکته کرد؟ چون صدام نزد» و یکعده دیگر چشمهایشان را تاب می دهند و می گویند «نه بابا زد. معلوم است که زد» و احمق ها این اختلاف را تا آخر عمرشان می خواهند ادامه دهند. و باز نگاهشان می کنم و احساس می کنم هرچی بُل گرفته ام فقط با نگاه کردن به اینها ساقط می شود و باز تصمیم می گیرم بروم هند و بهشان بگویم همه مان رفتنی ایم، چه فرقی می کند عزیزان، چه فرقی می کند؟!

                                                            ***

وقتی کامنت بریو را خواندم فهمیدم نقش حمایتگر والدینم را چقدر در سال های بمباران کمرنگ کرده ام. وقتی در خیابان بودیم و وضعیت قرمز می شد، همه ی آدمهای در حال تردد، کنارهم در پیاده رو می ایستادند و صف می بستند و به جلو زل زده و پلک نمی زدند. انگار می خواستند بگویند ببینید ما چقدر مودبیم، پس بخور آنورتر. ولشان می کردی دست به سینه هم می شدند. و در سال هایی که کراوات حکم آدم فضایی را داشت و ملت با پیژامه ی مامان دوز، خودشان را تسلیم موشک می کردند و کراوات هایشان نقش "جنتلمن ساز مصنوعی" را فقط در عروسی ها بازی می کرد، مرد بسیار مودبی با یک کراوات زرد کنار ما در خیابان صف بست و منتظر ماند تا این لوس بازی ها تمام شود و برود پی کارش. و از بدبیاری من که بچه ی کوچک و عنی بودم، کنار من و مادرم ایستاد و باز از بدبیاری من که بچه ی خیلی خیلی عنی بودم و مدام چاهار چشمی مادرم را می پاییدم تا از دستم در نرود، یک باره، یک بمب یا موشک خیلی ترسناک، دقیقا بالای سرمان پدیدار شد جوریکه می توانستیم ببینیم مارک کجاست و مادرم پرید و کراوات مرد مودب را چسبید و شروع کرد به جیغ کشیدن و من هم که خیال کردم مادرم می خواهد به مردک تجاوز کند مادرم را می کشیدم و جیغهای به مراتب دلخراش تری می زدم. و مردک خیال می کرد ما یک جفت مادر و دختر قاتلیم که افتاده ایم به جانش و طبعا عربده های بی دلیلی می زد و کراواتش را محکم می کشید سمت خودش و سه تایی پدر خودمان را در آوردیم تا موشک افتاد خیابان بغلی و راحت شدیم. هرکدام بعد از اینکه نمایشمان را برای اهالی محل تمام کردیم به خانه برگشتیم و تا همین امروز مادرم از پذیرفتن عمل هنجارشکن و نزدیک به تجاوز به عنف ِ در ملا عام ِ خود سرباز می زند. و غریزه ی ترس آدم را بیچاره می کند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 6:23  توسط ساره  | 

(این پست صرفا خیلی تزیینی است و شوخی است با بلاگفاییان و غیره)

وبلاگ هدفون - نویسنده: مرمرجان

عنوان پست: از رنج ها...

متن پست:

"دارم پر. یود می شم..."

کامنت ها

 مریم بانوی ایران زمین:

عزیزم حتما آلویز استفاده کن و خودتو خوب بشور و بیشتر دربارش بنویس

پاسخ: حتما مهربان. بی افم نمی ذاره که بیشتر بازش کنم. خیلی غیرتیه :(

-----------------------

نغمه جات:

وای نگووووووووووو، مال من 5 ررررررروزه :(((((((((

پاسخ: پست آخرت عالی بود. میام می خونم.

-----------------------

دو شخصیتی روانی آدمخوار:

صدا کن مرا...

پاسخ: صدای تو آن بوسه ای است... همین است دوشخصیتی جان... و هیچ و هیچ.

----------------------

ف.:

به دو شخصیتی: مادر به خطا

------------------------

محمد علی داوودیان:

ج..ده خانم جمش کن

پاسخ: مادرتو گ...دم بچه ک..نی

-----------------------

نغمه جات:

عزیزم خودتو با احمقهای عوضی و بیشعوری مثل آقای داوودیان در ننداز. اینجوری فقط خودتو کوچیک می کنی. ارزششو ندارن بانو...

پاسخ: کامو میگه انسانها مثل خوره زخم های هم را می خراشند مهربان.

---------------------

مریم بانوی ایران زمین:

به نظر من که باهاش هرچه سریعتر بهم بزن عزیزم. مادرانه گفتم.

پاسخ: ؟

--------------------

خانوم خوشگله:

مرجان چه خوب شد این پستو نوشتی. می خواستم بدونم اگه وسطش دو روز قطع شه یعنی خیلی بده؟؟؟؟؟

پاسخ: وااای کجا بودی ملوس من. نمی دونم. مال من که وصله هه هه هه هه :ه

----------------------

علی:

خصوصی داری...

پاسخ: ترسوی بدبخت آدرس وبتو بذار تا بیام جرت بدم

-----------------------

جیمبو:

به خانم خوشگله: آدرس وبتو بذار بهتون بگم. مال خانمم همینجوریه.

-----------------------

خانم خوشگله:

عاشق فضای اینجام...

---------------------

محسن نامجو:

طلاق بگیر که اینجوری نشی.

پاسخ: خفه شو پدرسگ

-----------------------

زی زی گولوی د.ول دراز:

خانم مرجان به مینی مال های من هم سر بزنید. مینی مال شما را هم دوست داشتیم. و به اون بالایی : احمق مگه به طلاقه؟

پاسخ: لطفا فحش ندین و بذارید حرمت اینجا حفظ شه.

-----------------------

ت .خمی:

لایک

پاسخ: تو همیشه به من لطف داری ت .خمی.

-----------------------

حسن:

عکسش برام باز نمیشه

پاسخ: برای این پستم که اصلا عکس نذاشتم مهربان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 2:25  توسط ساره  | 

وقتی می گویند کار غرور می آورد منظورشان این است که وقتی از شخص شاغل می پرسند «کجا؟» می تواند با غرور جواب دهد «سر کار» وگرنه کار کردن هیچ مزیت دیگری بر بیکاری ندارد. اصلا سخت است. و چیزهای سخت مال مرتاض هاست. مگر ما کی هستیم؟ یعنی نمی شود یک نان کمتر خورد و درعوض ساعت 2 از خواب بیدار شد؟ حتا بگو یک نان بیشتر. من را باور کنید. حتما باید پنج صبح کانهم لعاذر رفت یکسری قیافه ی از دنیا برگشته ی دیگر را تحمل کرد؟ فقط برای این که شخصیت مهمل اجتماعی حفظ شود؟ من هم گول خوردم که فکر کردم می توانم کار کنم و از آنجایی ظاهرا هند به تو همه چیز می دهد، از الماس ِ کف دست ِ سای بابا بگیر تا اقتاپوس سرخ شده به قیمت پفک نمکی وغیره، یک جایی هم هست که به تو آموزش می دهند چه جوریها می توانی موقع کار کردن مدیتیشن کنی و از سختیهای کار عبور کنی. کار لذت بخش. هند مکانی است جهت تطهیر. بله! بنابراین من طبق معمول زندگی را دور زده و تصمیم گرفتم در این معبد ورک از مدیتیشن کنم و بعد بیایم ایران و یک کار حسابی با حقوق پایه ی پنج میلیون تومن بجورم. دیروز یک عینک معمولی را در کوه نور قیمت کردم سه تومن. پس زیاده خواه نبودم. فقط می توانستم آخر ماه بروم کوه نور و برگردم. کافی بود انرژی مثبت ساطع می کردم که کاری نداشت و رفتم دفتر معبد و گفتم من یک دوره می خواهم. و طرف گفت «پیپتی پیپتی» که هندی است و یعنی «باشه. اینجا اینجوری است که برای این دوره یکی از کارهای درون معبد را باید بدوش بگیری که البته مسلم است حقوقی نداری و باید در حین کار مدیتیشن کنی.» در دلم گفتم دیدی؟ دیدی چقدر ساده می توانی کار کنی و خسته نشوی و از مردم بدت نیاید و در عین حال خوش هم بگذرانی؟ و به مرد متصدی گفتم «پیپت» که یعنی من حاضرم. و کارم را بعنوان حوله دار شروع کردم. مهم شروع است و بقیه اش حرف است و حوله ها را ریختم داخل سبد و چرخ را هل دادم تا خشکشویی معبد. سخت ترین کار را انتخاب کرده بودم تا آبدیده شوم و دوباره مرد خشکشو دو هزار تا حوله ی تمیز ریخت داخل چرخ و من دوباره هل دادم. احساس خوشایند سیزیف را داشتم. و شبش هم نشستیم با شمع مدیتیشن کردیم و دیگر مطمئن بودم دارم آبدیده می شوم. حتا شاید می توانستم مک دونالد دیگری باشم. من می توانستم. هوم. چند روز که گذشت سرم منگ شده بود و مدام لبخند می زدم. از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر حوله جابجا می کردم. خیلی حوله. و تازه پول هم نمی گرفتم. هند اینجوری است . خندون خندون دهنت را پیپتی می کند و می اندازنت به حمالی به بهانه ی مدیتیشن. سیزیف کثیف. لعنت به من. تا حالا اگر بهم می گفتن شباهت های زیادی با همسر پاپای داری الان دیگر خود خود الیو شده بودم. یک مشنگ درست حسابی که از اینور به آنور می جهید برای هیچ. من هم چرخ را رها کردم و وسط معبد خوابیدم. مرد متصدی بیدارم کرد و بابت حوله های دزدیده شده طلب خسارت کرد. بهش گفتم پیپتی پیپتی. که ترجمه اش طولانی می شود. پول را دادم و فکر کردم مادر پیپتی با آن حوله های هندی ات. از کلمه ی "هند" بعنوان فحش هم میشود استفاده کرد. و ناامید بودم. ناامیدی بد چیزی است. اما در عوض به آدم یکجور رخوت فیلسوفانه می دهد. ماهی پنج میلیونم دود شده و با باد فتق گوروی اعظم یکی شده بود. لبخند زنان سوار دوچرخه مثل باد از جلوی معبد رد شدم و فریاد زدم «پیپتی تو روحتون». موهایم هم در باد شنا می کرد که لاستیکم ترکید و با خاک یکسان شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:36  توسط ساره  | 

بر خلاف بسیاری از آدمها نوجوانی من با اعتماد به نفس همراه بود. صبح ها در مدرسه ورزش می دادم. ما آن زمان ها ورزش می دادیم. شخص ورزش بده می پرید بالای سکو و یکسری حرکات ورزشی می کرد و بچه ها هم یکسری حرکات ورزشی دیگر می کردند. بعد از اینکه 2 سال صبح ها "یارب یارب یارب، عشق و ایمان و شهادت" را برای بچه ها خواندم، معلم قرآن بهم گفت "مغولستان به صدات تحریر بده تو رو قرآن" و موج اعتراض ها بالا گرفت بسکه نچسب می خواندم و من مجبور به ترک پست «سرود خوان» شدم و به «ورزش ده» تغییر مختصات دادم. در آن زمان، کارهای جانبی را معلم قرآن ها می کردند. چون کتاب قرآن 6 صفحه بیشتر نداشت و آن ها وقت اضافی فراوانی داشتند. مقام های سرود خوان و غیره مقام های ناچیزی بودند اما کننده اش از امتیازات زیادی برخوردار می شد و احترامش نزد بچه ها صد چندان. زنگ های تفریح من با دستیار یک خودم می ایستادیم و برای بچه ها درباره ی روزنامه دیواری حرف می زدیم. چقدر از این روزنامه دیواری های کثافت درست کردم خدا می داند. همیشه هم با نوشتن ِ به نام خدای بالای روزنامه دیواری به مشکل می خوردم. و اگر شانس یارم بود، مادرم برایم آژانس می گرفت و من مقوای پنجاه متری را می بردم پیش پدرم تا برایم بالایش با قلم نی بنویسد «به نام خدا» و با آژانس برمی گشتم و با مادرم شروع می کردیم به خط کشی کردن. شانس داشتم که دست کم، مادرم، دم دستم بود، وگرنه خدا می داند برای خط کشی کردن باید تا کجا می رفتم. و هی نفر اول می شدیم. وسواس نفر اول دیوانه ام کرده بود و روزی که شکوفه با اختلاف نجومی دو صدم، نفر اول مدرسه شد به بادامیان نگاه کردم. «بادامیان» خیلی گه بود و در عرض دو سوت متنفرت می کرد. بادامیان یک خط کش شیری رنگ بود که معدلش از هفده نه پایینتر می رفت نه بالاتر. موجود بیخودی بود و رنگ مقنعه اش برخلاف مال ماها که یک طوسی نوجوون برزخ کنی بود، شیری بود. و من نفر دوم مدرسه شده بودم و از همان موقع می دانستم نفر دوم یعنی هیچ. وسط حیاط شیرکاکائو می خوردم. یک بوفه ی یک در یک داشتیم که باید با همراهی یک جور اقبال باور نکردنی ازش خرید می کردیم. با راه انداختن یک صف پیزوری ده نفره زنگ می خورد و بوفه تعطیل می شد و بقیه باید با گشنگی و تشنگی می رفتند سر کلاس. احمق ها هنوز هم برای این بوفه هاشان یک گام استوار برنداشته اند. بنابراین از آن جایی که شکست به آدم قدرتی مضاعف می دهد، از روی سر ده تا دختر دماغ پف کرده ی استخوانی عبور کرده و شیرکاکائوی مذکور را بدست آوردم و تنها سی ثانیه وقت داشتم آن را بخورم. بنابراین چون شکست خورده بودم، به خطوط بی شمار اتوی مقنعه ی بادامیان نگاهی انداخته و شیرکاکائو را رویش پاشیدم. این از آن اعمال توضیح ناپذیری است که هنوز انجام می دهم و مردم را می تارانم. یک حرکت ناگهانی. مثل فیلمها شروع کرد بی صدا اشک ریختن. صحنه ی وحشتناکی بود و به درد اسپیلبرگ می خورد. بادامیان پرونده اش را گرفت و رفت که دیگر حتا به درد اسپیلبرگ هم نمی خورد. ظاهرا مقنعه اش جدی تر از این حرفها بود. و من احساس قدرت بیشتری کردم و هی بچه های بیشتری دور خودم جمع کردم و تازاندم. در مدرسه ها بچه ها کشش عجیبی به طرف ظلم دارند. وسط حیاط می ایستادم و دستم را داخل جیبهایم می بردم تا مانتویم تنگ تر بنظر برسد و از قدرت خودم لذت می بردم و زیر چشمی در را می پاییدم تا شانس بزند و بادامیان با آن نظم و ترتیب مثال زدنی اش وارد شود و نمی آمد و من مدام خیال می کردم یک چیزی توی دلم خالی است.

پس پست: عزیزان! دوستان! یک شخص بیمار و ایضا غیر محترم اقدام به دادن اس ام اس در پوشش نام واقعی بنده به هرکس که دلش بخواهد نموده. هیچ اس ام اس و هیچ کامنت و هیچ چیز دیگری (!) از جانب من به کسی داده نشده و نمی شود.

پس پست۲: کامنت های مطلب پایین را به پدرم نشان دادم و گفتم همانطور که ملاحظه می کنی همه به قسمت مرلین مونرو توجه کرده و تو را نادیده گرفته اند. نتیجه ی اخلاقی: "هیچ کس در این دنیا تو را بیشتر از مرلین مونرو دوست ندارد، الا من!"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:43  توسط ساره  | 

همه چیز در این دنیا طبق معیار پیش می رود. مثلا معیار زیبایی در یک زمانی مونالیزا بوده و در زمانی دیگر مرلین مونرو. حالا مرلین مونرو را کنار مونالیزا بگذارید. من یکی که دوست دارم روی سر کچل مونالیزا بالا بیاورم و به داوینچی بگویم «کلک، تو چون گ ی بودی این زنیکه را شبیه مردها کشیدی و حالا هم دن براون برای ما قصه بافته که جام مقدس تو فلان دو سوم مونالیزا فرو رفته کثافت خان؟» در عوض آدم خوشش می آید به مرلین مونرو بگوید کوتوله ی حرومزاده! بس که خوشگل است. یا حتا باهوش. اصلا هم بلوند احمق نیست. بنظرم «آرتور میلر» نمی توانسته عاشق یک احمق بشود و اصلا از آنجایی که مونرو شیزوفرنی بوده بدون شک احمق نبوده. چون پشت هر آدم روانی یک آدم پیچیده پنهان شده و پیچیدگی از ترشحات "هوش" است. سلام روانی ها. یا اصلا تو بگو مارلون براندو. البته نه هر براندویی. آن براندویی که عرق گیر سفید می پوشد و ترتیب خواهر زن خودش را می دهد و مدام عربده می کشد. کدام زنی در تاریخ بشریت بوده که دلش نخواسته استلا باشد؟ اما واقعیت این است که اگر حتا خود براندو با یک عرق گیر و بطری بخواهد داد و بیداد کند با یک تیپا پرتش می کنم دو خانه آنورتر. اینست که آدم برای خودش یک معیار می گذارد و مرتب آن را تغییر می دهد. مثل پدرم. برای من معیار یک ارتباط درست با والد یا والده این بوده که پی در پی اذیتشان کنم و قلبشان را بابت قهر خودم بچلانم. اما پدرم افتاد گوشه ی بیمارستان و یک دستش از کار افتاد و من معیار خودم را تغییر دادم و برایش آب انار بردم و پدرم گریه کرد. اصلا من می خواستم همین گریه را ببینم. هرچند قصد جان او را نداشتم اما طبق معیارهای سینمایی برای درآوردن اشک یک مرد این راهی بود که باید می رفتم و وقتی رفتم و اشک های هندی مذکور را دیدم اصلا لذت که نبردم هیچ از ابتذال صحنه دل پیچه گرفتم. معیار! چیزی که آدم باید داشته باشد و هی آن را تغییر دهد تا در برابر مردم، آدم حسابی جلوه کند. اما من معیار ندارم. تا حالا هم ادای داشتن معیار را درمی آوردم. هیچ قضاوت یکه و بی ردخوری درباره ی هیچ چیز ندارم. و حالا که دیگر میلی به دیدن اشک های یک مرد ندارم و از طرفی بنظرم مونالیزا همچین زشت هم نیست و می توان در پیشانی بلندش زیبایی را دید و عکس های ده سال پیشم که تا چند وقت پیش جواد بود اما الان دقیقا روی مد است و مجسمه ی آماتوری که ساختم از دید آقای عکاس، یک کار محشر هنری است، تمام میل خودم را برای "آدم حسابی" بودن به دلیل "معیارمند" بودن از دست داده و بنظرم "آدم حسابی" یک تعریف دیگری دارد. البته معیاری برای حسابی بودن ندارم! فقط می توانم حدس بزنم که ممکن است درست از آب دربیاید و ممکن است نع!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:4  توسط ساره  |